تبليغاتX
فاصله ها

فاصله ها

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم

زنی تنها

در ابتدای فصلی سرد

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت13:7توسط فائزه اولادی | |

زندگی قافیه باران است

من اگر پاییزم

تو بهاری و به اندازه ی

باران خدا زیبایی...

+نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت12:32توسط فائزه اولادی | |

 

به تنهایی یک چلچله در کنج قفس

بند بند بدنم

همه در حسرت یک پرواز است

به پرواز نمی اندیشم

به تو می اندیشم

که تو زیباتر از هر پروازی...

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10:29توسط فائزه اولادی | |

 

چه ترسی بَرم داشت

چه ترسی

وقتی نگاھت

معنای آغاز کتاب اولم بود

و این قدر

پتک لازم نیست

جمجمه ام طاقت این ھمه را ندارد

من اصلا ھیچ

به فکر دستانت باش

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت12:3توسط فائزه اولادی | |

 

گشت زدن که می روی ، جاده ها به آرامش می رسند

وبغض عابران پیاده با تقاتق کفش های تو

تنظیم می شود.

 

+نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت16:3توسط فائزه اولادی | |

مرا به خاطر بیاورلحظه ای که دیگر در کنارت نیستم

آن لحظه فارغ از وسوسه های دنیا در خیالاتم با یاد تو در آغوش گرمت

لانه ای خواهم ساخت.

تا هیچ کس حتی گذر ایام هم یاد و خاطره تو را از من نگیرد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت12:16توسط فائزه اولادی | |

 

آشنایان را خبری از دل تنهایم نیست

غم دل با که بگویم

که کسی یادم نیست

 

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت12:12توسط فائزه اولادی | |

 

 

آرام باش، توکل کن، تفکر کن، سپس آستينها را بالا بزن،

 

آنگاه دستان خداوند را مي بيني که زودتر از تو دست به کار شده است.

 

 

 

 

                                                                                     نهج البلاغه: امام علی (ع)

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت12:38توسط فائزه اولادی | |

 

وقتی بغضم شکست و نفس هایم

غرق شد در اندوه و تنهایی

فقط سکوت با من بود

گاه گاهی که تنم خسته از لحظه ها به سوی تلخ ترین

مرداب زندگی کشیده می شد

شب هایی که بالشم خیس می شد از اشک شبانه وحسرت

فقط سکوت با من بود

دیریست که با درده خود هم آشیان شده ام

و هنوز سکوت با من است

کاش به جای تو بر

سکوت عاشق بودم.

 

+نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت12:43توسط فائزه اولادی | |

 

می نویسم " د ی د ا ر "

تو اگر بی من و دلتنگ منی...

یک به یک فاصله ها را بردار.

 

+نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت16:8توسط فائزه اولادی | |

  

می خواهمت چنانکه شب خسته خواب را

می جویمت چنانکه لب تشنه آب را

محو تو ان چنانکه ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

بی تابم آنچنانکه درختان برای باد

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت16:24توسط فائزه اولادی | |

هنوز بدرود نگفته ای

دلم برایت تنگ شده است

چه برمن خواهد گشت

اگر زمانی از من دور باشی؟

هروقت که کاری نداری انجام دهی

تنها به من بیندیش

من در رویای تو

شعر خواهم گفت

شعری درباره چشمانت

و

دلتنگی...

 

 

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت16:24توسط فائزه اولادی | |

 

کوله بارت بربند!

شاید این چند سحر فرصت آخر باشد!

که به مقصد برسیم

بشناسیم خدا

و بفهمیم که یک عمر چه غافل بودیم

می شود آسان رفت

می شود کاری کرد که رضا باشد او...

ای سبکبال در این راه شگرف

در دعای سحرت، درمناجات خدایی شدنت

هرگز از یاد نبر...

من جا مانده بسی محتاجم.

 

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت13:7توسط فائزه اولادی | |

 

 

هزار خواهش و آیا

هزار پرسش و اما

هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود

هزار شاید و باید

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت12:18توسط فائزه اولادی | |

اغلب فکر می کنیم

چون خیلی گرفتاریم به خدا نمی رسیم 

اما واقعیت این است که 

چون به خدا نمی رسیم خیلی گرفتاریم.

 

+نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت18:5توسط فائزه اولادی | |

تو که آهسته می خوانی

                           قنوت گریه هایت را

میان ربنای سبز دستانت

                                       دعایم کن

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت17:48توسط فائزه اولادی | |

 

ای آنکه تویی زسوز جانم آگاه

بر درگهت آورده ام از غصه پناه

رسم است که تحفه ای بردوست دهند

این تحفه ماست کوله باری زگناه

+نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت15:29توسط فائزه اولادی | |

 

نگاهی در چشم هایم جا مانده بود

ومن

به دنبال صاحبش به هر کوچه سر زدم

سال ها بعد 

من بودم و نگاهی که روی دستم مانده بود...

+نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت17:24توسط فائزه اولادی | |

 

گفتی:برای همیشه، 

از همیشه،

چند روز دیگر باقی مانده است؟

وگفتی: هرگز

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت14:12توسط فائزه اولادی | |

نقطه چین ابر به کسانی که چتر ندارند

 

حیف شد !

باران تو را خیس و پاره کرد 

ای کفش قرارهای عِاشقانه ام

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت13:57توسط فائزه اولادی | |

تا روزی که بخواهی

اگر اندک امیدی به فرارسیدنت باشد

گرچه ناگوار آیدو سخت

از خاطره ات

بی تو

باز می گردم.

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت15:6توسط فائزه اولادی | |

 

کودک نجوا کرد خدایا با من حرف بزن

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:29توسط فائزه اولادی | |

 

هنوز بدرود نگفته ای

 

دلم برایت تنگ شده است

 

چه برمن خواهد گشت

 

اگر زمانی از من دور باشی؟

 

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:25توسط فائزه اولادی | |

 

به یادبود لحظه هایی که می توانستی تمام شمعدانی ها را

 

مهمان ترانه هایت کنی ضیافتی داری

 

با همه هیچکس هایی که به دیدنت آمده اند

 

به صرف یادهایی که تاریخ مصرفشان گذشته

 

اگر شاعر نبودی

 

می گفتم دیوانه ای

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:22توسط فائزه اولادی | |

 

ستاره ها را می بینم هرشب

 

با اینکه دورند

 

و تو را در روز هم نمی بینم

 

کاش ستاره بودی

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:20توسط فائزه اولادی | |

 

ما که می ترسیم از هجرت دوست

 

کاش می دانستیم

 

روزگاری که به هم نزدیکیم

 

چه بهایی دارد

 

کاش می دانستیم

 

حس دلتنگی هرروزغروب

 

چه دلیلی دارد...

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:18توسط فائزه اولادی | |

 

 

کاش بودی تا دلم تنها نبود

 

تا اسیر غصه فردا نبود

 

کاش بودی تا فقط باور کنی

 

بی تو هرگز زندگی زیبا نبود

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:16توسط فائزه اولادی | |

 

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

 

ولی آهسته می گویم

 

خدایا بی ثمر باشد.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:14توسط فائزه اولادی | |

 

به باغ قسم

 

بی تو باغچه ها دلتنگ و برگ ها

 

هر سال رنگ پاییزند

 

به باد قسم

 

بی تو بید ها مجنون

 

و سیب ها

 

همه کال از درخت می ریزند.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت15:12توسط فائزه اولادی | |

می پرستمت

می دانی؟

 


ادامه مطلب

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت15:30توسط فائزه اولادی | |